23.11.2007


چو تو خود کنی اختر خویش را بد


مدار از فلک چشم نیک اختری را


ناصر خسرو


21.11.2007

یک سال گذشت

امروز یک سال از نوشتن اولین پست وبلاگی ام می گذرد. سالهاست هر روز ساعتی را به خواندن وبلاگ های فارسی می گذرانم و بعنوان یک مهاجر که سالها دور از ایران زندگی می کند این نوع ارتباط به نظرم مفیدتر و آموزنده تر از حضور دربسیاری محافل و نشست های فرهنگی و سیاسی و..بوده که در اینجا و آنجا برگزار می شود. به گمان من تنوع و گسترده گی مطالب و نوشته ها در حوزه های مختلف به حدی است که برای هر سلیقه و نگرشی مطلب و وبلاگی وجود دارد و البته این نوع ارتباط با روحیه من هم سازگارتر بوده و هست.ا
تصمیم برای نوشتن وبلاگ از آنجا شروع شد که خواستم برای دوستی با تلفن نحوه درست کردن وبلاگ را توضیح بدهم که بعد از تمام شدن صحبت هایمان وبلاگ من از وبلاگ دوستم زودتر آماده شد و تصمیم گرفتم هر از چند گاهی چند کلمه ای برای خودم و شاید رفع دلتنگی بنویسم وتصور نمی کردم که نوشتن وبلاگ گاهی اوقات می تواند آرامش تنهائی را دو چندان کند هر چند که تصور هم نمی کردم نوشتن تا این اندازه سخت باشد. بارها اتفاق افتاد مطلبی را نوشتم و چند دقیقه بعد نوشته ای با همان مضمون در وبلاگ دیگر خواندم که بسیار خوب به آن پرداخته شده بود و نوشته را حذف کردم. همواره به برخی از نوشته های زیبای وبلاگی که بیان احساسات و حالات روحی نویسنده است غبطه می خورم که ای کاش این نوشتۀ من بود و یا این توانائی را من هم می داشتم.ا

با وجود اینکه بیشترین پست های وبلاگی من در این مدت مربوط به سیاست و بیان دغدغه ها و نگرانی هایم بابت اوضاع و احوال ایران و خطر جنگ بوده که در این روزها البته احتمال آن ازهر زمان دیگر هم بیشتراست، اما معتقد بوده و هستم که صلاحیت اظهار نظر در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی بیشتر در اختیار کسانی است که خود در بطن آن تحولات هستند و تغییرات و رخدادهای سیاسی و اجتماعی را همه روزه با همه وجود لمس می کنند و با همه مشکلات و محدودیت هایی که برایشان وجود داشته و دارد توانسته اند تصویری خوب و روشن ازایران به جهانیان ارائه کنند. بارها و بارها در ضمن صحبت ویا بحث با دوستی و یا همکاری در اینجا می شنوم که حساب مردم ایران از حکومت جداست و شنیدن این جمله نشانه خوبی است . نشانه امید و آزادی.ا



20.11.2007

حقا که بدين حديث همسر نشوي

در مترو نشسته بودم و در حال خواندن روزنامه. لحظه ای سرم را بالا آوردم آقایی روبرویم نشسته بود و درهمان نگاه اول فهمیدم ایرانی است مردی بود حدود سی و پنج ساله شاید هم کمی بیشتر. اوهم فهمیده بود. گفت میدانم شما ایرانی هستید. ازاعتماد به نفس اش خنده ام گرفت او هم که متوجه شد حدسش درست بوده لبخند پیروزمندانه ای زد. پس از آشنائی و احوالپرسی خواست بداند چند وقت است که در این شهر هستم که گفتم پانزده سال است در این شهر زندگی می کنم و بدون اینکه بپرسم خودش گفت چند هفته ایست برای گذراندن یک دوره آموزشی از طرف شرکت محل کارش به اینجا آمده و چند هفته دیگر هم برمیگردد در این مدت هم نتوانسته با ایرانیانی که در این شهرزندگی می کنند آشنا شود. آدرس چند مغازه و رستوران ایرانی را که می توانست اطلاعاتی در مورد ایرانیان کسب کند برایش نوشتم. درایستگاه بعدی خواستم خداحافظی کنم که گفت اگر اشکالی ندارد قسمتی از مسیررا با هم طی کنیم من هم چون کار خاصی نداشتم قبول کردم و هر دو از مترو پیاده شدیم. درضمن قدم زدن شروع به تعریف از اوضاع و احوال ایران کرد. وضعیت بنزین ، گرانی، تورم ، نارضایتی ...پرسید آخرین بار کی در ایران بوده ام؟ گفتم که چند سالی است به ایران نرفته ام واو هم با اشتیاق بیشتری به صحبت اش ادامه داد. برای من که هر روز چند ساعتی در اینترنت اخبار و رویدادهای سیاسی و اجتماعی مربوط به ایران را دنبال می کنم شنیدن حرفهایش جالب بود اما نکته جالب تر اینکه در همان فرصت کوتاه که از این آشنائی می گذشت خودمانی شده بود و برای من که در برخوردهایم معمولا بر اساس نوع رابطه مقید به رعایت فاصله بوده و هستم کمی غیر عادی بنظر می رسید اما رفتار این فرد به هیچ وجه اهانت آمیزنبود ضمن اینکه اگر هم می خواست در مورد من چیزی بداند کنجکاویش را نشان نمی داد.ا
در همان زمان که با حرارت و اشتیاق مشغول صحبت در مورد ایران بود به اطرافش هم نگاه می کرد بخصوص اگر دختری از کنارش رد می شد سرش را هم بر می گرداند و قد و بالای او را به دقت برانداز می کرد و اگر به نظرش خیلی زیبا می آمد می پرسید که آیا من هم دیدم؟ و بدون اینکه منتظر جواب بماند به صحبت اش ادامه میداد. از این رفتارش خنده ام گرفته بود و واقعا نمی دانستم چه واکنشی نشان بدهم. فکر کردم اگر خداحافظی کنم ممکن است بدش بیاید و با خودم گفتم حالا که همصحبت پیدا کرده راحت باشد ضمن اینکه حضورش برای من که چند سالی از ایران دور بوده ام خوشایند بود و او هم مثل کسی که نیاز به حرف زدن داشته باشد موضوعاتی که تصور می کرد برای من شنیدنی است بیان می کرد. در ضمن صحبت هایش اشاره ای هم به خانواده اش کرد و اینکه متاهل است و یک دختر شش ساله دارد البته کلمه متاهل را بکار نبرد و گفت که "مختصر آلوده گی" دارد. پرسیدم این اشاره شما تعریف تازه از همسر است؟ با تعجب نگاهم کرد فهمیدم که منظورم را متوجه نشده برایش توضیح دادم که معنی خیلی از کلمات و اشاراتی که در زبان محاوره استفاده می شود را نمی دانم مثلا تا مدتها نمیدانستم کلمه خفن به چه معنی است. خندید و گفت منظورم همسر خودم بود و ادامه داد که البته زن خوب و سازگاری است بهانه هم نمی گیرد و باید برایش یک هدیه خوب تهیه کنم. نمی دانستم چه بگویم .کمی در مرکز شهر قدم زدیم و خداحافظی کردیم. ا



18.11.2007



هر یک از شیوه جانانه به نوعی مستند





مطرب عشق گواهست که پیمانه یکیست



جنید شیرازی




17.11.2007

کشت دروغ، بار حقيقت نميدهد


حسيني سخنگوی وزارت خارجه درباره قتل مهاجر لهستاني در فرودگاه ونكوور گفت: كانادا حقوق اقليت‌ها و مهاجرين موجود در آن كشور را محترم بشمرد.ا

پس از قتل مهاجر لهستانی(روبرت ژیکانسکی) توسط پلیس ونکوور کانادا در فرودگاه این شهر سازمانهای حقوق بشر در کانادا و آمریکا خواستار برکناری ماموران و رئیس پلیس این شهر شده و اکنون اعلام شده که آنان بزودی در یک دادگاه محاکمه خواهند شد. حال وزارت خارجه ایران با محکوم کردن این رفتار غیر انسانی پلیس کانادا خواسته است مثلا توجه و پیگیری دولت کانادا در مورد قتل خانم زهرا کاظمی توسط وزارت اطلاعات را به این موضوع ارتباط دهد که این به گمان من نهایت بی منطقی و اوج وقاحت است.ا
ایشان گویا از تجاوز و قتل دکتر زهرا بنی یعقوب در پایگاه بسیج همدان توسط جان برکفان آیت الله خامنه ای اطلاعی ندارد ویا ضرب و شتم مهاجرین افغانی را منطبق با معیارهای حقوق بشر می داند. آیا تخریب قبرستانهای بهائیان و یا تخریب حسینیه دراویش گنابادی رعایت حقوق اقلیت ها در ایران است؟ باید به این آقا که افتخارش سخنگو بودن وزارت خارجه دولت احمدی نژاد است یادآور شد که جناب از سرگین ترنج نتوان ساخت.ا





06.11.2007

مسابقه بهترین وبلاگ نویس

مدتی قبل در مورد مسن ترین وبلاگ نویس دنیا که خانمی 95 ساله از اسپانیاست مطلبی را از وبلاگش ترجمه و در اینجا قرار دادم که توسط نوه خانم ماریا آمالیا لوپز ترجمه فارسی من در وبلاگش گذاشته شد و پس از آن هم دویچه وله گزارشی از ایشان و سایت اش تهیه کرد. حال مطلع شدم که وبلاگ خانم آمالیا لوپز هم درقسمت بهترین وبلاگ های اسپانیا در مسابقه دویچه وله قرار دارد و رای زیادی هم تا الان کسب کرده است. به خاطر رابطه دوستانه ای که پس از ترجمه من و قرار دان آن پست در وبلاگش و دریافت پیامهای محبت آمیز خانم ماریا آمالیا لوپز و نوه اش بین ما ایجاد شد به وبلاگ وی رای دادم شما هم اگر مایلید با رای به این بانوی دوست داشتنی و مهربان او را تشویق به نوشتن کنید.ا
اA mis 95 مسابقه بهترین وبلاگ نویس دویچه وله. قسمت بهترین وبلاگ اسپانیائی با عنوان



04.11.2007

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست




من سالهاست هر روز ساعتی را به قدم زدن در طبیعت اطراف محلی که زندگی می کنم می گذرانم و این عادت را در طی این سالها حتی یک روز هم نتوانسته ام کنار بگذارم. لذت این آرامش غیر قابل وصف است و یکی از دلخوشی های من در این دنیاست.
این عکس ها را امروز گرفتم. کیفیت عکسها زیاد خوب نیست اما غوغای طبیعت را می شود دید.ا


03.11.2007

کشتی نشستگانیم

یکی از خواص عامه را در کشتی با مردی شیعه عامی بحث افتاد مرد شیعه در پایان بحث از جواب او فروماند و در آن حال دریا متلاطم بود شیعی گفت: یا علی غرقش کن من هم به جهنم.ا
این ضرب المثل عجیب بیانگر نوع تفکر و ذهنیت احمدی نژاد است با این تفاوت که آن مرد شیعی عامی بیسواد لنگر و سکان کشتی را دراختیارش نگذاشته بودند.ا