28.09.2007

شادباش به قاطبه اهالی ایران



خدا را شكر مي كنيم كه رئيس جمهور دانشمند، متدين، بسيجي، عاشق خدمت به مردم و برآمده از آرا و اراده ملت مسلمان و انقلابي ايران توانسته است با استعانت از پروردگار متعال و با الهام از رهنمودهاي رهبر فرزانه انقلاب، پيام حكيمانه، دين مدارانه و متمدنانه ملت بزرگ و نستوه ايران اسلامي را از تريبون هاي بين المللي به گوش جهانيان برساند و عزت، افتخار و سربلندي را براي دنياي اسلام و به ويژه ملت قهرمان ايران به ارمغان آورد.ا

می گویند در عهد یکی از پادشاهان صفوی بر اهالی روستائی به نام آمنه هزار من کره برسم خراج نوشتند. بزرگان قریه که مردمانی ساده دل بودند برای چاره جوئی و داد خواهی نزد سلطان رفتند وگفتند که ما مردمانی بینوا و درویشیم و پرداخت این مالیات سنگین برایمان دشوار و سخت است ولی اگر موافقت بفرمائید از دادن هزار من روغن دریغ نداریم. سلطان بخندید و موافقت کرد وزعمای ده با خوشحالی بازگشتند. از آن روز به بعد نام آن قریه را احمقیه گذاشتند.ا



22.09.2007

وطن


زير کلاه عشق و حقيقت سري نماند....................در شهربند مهر و وفا دلبري نماند
صاحبدلي چو نيست، چه سود از وجود دل؟...........آيينه گو مباش چو اسکندري نماند
عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ..............بر خاک مرقدم کف خاکستري نماند
اي بلبل اسير! به کنج قفس بساز.........................اکنون که از براي تو بال و پري نماند
اي باغبان! بسوز که در باغ خرمي ....................زين خشکسال حادثه برگ تري نماند
برق جفا به باغ حقيقت گلي نهشت.......................کرم ستم به شاخ فضيلت بري نماند
صياد ره ببست چنان کز پي نجات .....................غير از طريق دام، ره ديگري نماند
آن آتشي که خاک وطن گرم بود از آن..................طوري به باد رفت کز آن اخگري نماند
هر در که باز بود، سپهر از جفا ببست ................بهر پناه مردم مسکين دري نماند
آداب ملک‌داري و آيين معدلت.............................بر باد رفت و ز آن همه جز دفتري نماند
با ناکسان بجوش، که مردانگي فسرد....................با جاهلان بساز، که دانشوري نماند
با دستگيري فقرا، منعمي نزيست........................در پايمردي ضعفا، سروري نماند
زين تازه دولتان دني، خواجه‌اي نخاست................وز خانواده‌هاي کهن مهتري نماند
زين ناکسان که مرتبت تازه يافتند.......................ديگر به هيچ مرتبه جاه و فري نماند
آلوده گشت چشمه به پوز پليد سگ......................اي شير! تشنه مير، که آبشخوري نماند
جز گونه‌هاي زرد و لبان سپيد رنگ................ ...ديگر به شهر و دهکده، سيم و زري نماند
ياران! قسم به ساغر مي، کاندر اين بساط.......... ...پر ناشده ز خون جگر ساغري نماند

ملک الشعرا بهار


20.09.2007

رئیس جمهور و مراسم شبیه خوانی در سازمان ملل


زمان ناصرالدین شاه، در ایام عاشورا مراسم شبیه خوانی مفصلی در تکیه دولت برگزار می شده که ناصرالدین شاه هم گویا علاقه خاصی به تماشای آن داشته و هر سال هم برای دیدن مراسم به تکیه دولت می رفته است. از جمله آن مراسم شبیه خوانی ورود اهل بیت به شام بود. می گویند یک بار زنی بی خبر از تعزیه در ردیف یکی از اسراء سوار شتر شده وارد تعزیه می شود و پس از آنکه تعزیه خوانان هر کدام به نوبه نوحه خود را می خوانند نوبت به زن بیچاره می رسد و او هم از روی ناچاری و با حالتی مضطرب و نگران با آهنگ دیگر نوحه خوانان شروع به خواندن می کند که: من زینب زیادی ام، دختر ملاهادی ام و.... مجلس گریه به خنده تبدیل می شود.ا
امید که رئیس جمهور مهرورز در سومین سخنرانی اش در سازمان ملل بار دیگر یاد دختر ملا هادی نیفتد.ا



07.09.2007

Andrea Bocelli and Luciano Pavarotti Medley




01.09.2007

خرک سیاه بر در است

روزی امیر خلف السجزی بشکار رفته بود و بر شکل ترکان کلاه کج نهاده و سلاح بر بسته. ناگاه از حشم جدا افتاد. مردی را دید دراعه بسته و بر خری سیاه نشسته، امیر بر وی سلام کرد. آن مرد جواب داد. امیر پرسید از کجائی؟ گفت از بلخ. گفت به کجا می روی؟ گفت به سیستان نزد امیر خلف که شنیده ام که او مردی کریم است و من مردی شاعرم و نام من معروفی است. شعری گفته ام، چون در بارگاه او برخوانم از انعام او نصیب یابم. گفت آن قصیده برخوان تا بشنوم. چون برخواند گفت بدین شعر چه طمع میداری؟ گفت هزار دینار. گفت اگر ندهد؟ گفت پانصد دینار. گفت اگر ندهد؟ گفت صد دینار. اگر ندهد آنگاه تخلص شعر بنام خرک سیاه خود کنم. امیر بخندید و برفت. چون به سیستان بازگشت معروفی بخدمت او آمد و شعر ادا کرد امیر را بدید و بشناخت اما هیچ نگفت و چون قصیده تمام بخواند امیر پرسید که از این قصیده چه طمع داری از من؟ گفت هزار دینار. گفت بسیار باشد. گفت پانصد دینار. امیر همچنان مدافعت میکرد تا به صد برسید امیر گفت بسیار باشد. گفت یا امیر خرک سیاه بر در است. امیر خلف بخندید و او را انعامی نیکو بداد.ا

(امام محمد غزالی حاشیه کتاب احیاء العلوم)ا
برگرفته از امثال و حکم علی اکبر دهخدا جلد دوم