
امروز بطور تصادفی درلابلای یکی ازکتاب ها چشمم به بریده ای از یک مجله ادبی افتاد. شعری بود از بانو سیمین بهبهانی که سالها پیش آن را خوانده و جدا کرده بودم. شعری است بصورت "گفتم" " گفتی" و به نظرم رسید در این وبلاگ هم بنویسم که اگر این تکه کاغذ روزی گم بشود شعر را در اینجا داشته باشم و شاید هم خواننده ای در این وبلاگ مانند من از این شعر که سرشار از رندی، عاشق کُشی، طنازی، حلیه گری، عشوه گری و دلنوازی است به وجد آید..ا
البته بسیاری از شعرای فارسی زبان مانند فخرالدین عراقی، خواجوی کرمانی، وحشی بافقی و یا حافظ اشعاری بصورت سوال و جواب سروده اند که هر کدام به جای خود زیبا و دلنشین است.ا
مثلا شیخ ابوسعید ابوالخیر می گوید:ا
گفتم: چشمم، گفت: به راهش می دار.....گفتم: جگرم، گفت: پرآهش می دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری دردل......گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می دار
و یا حافظ که می فرماید:ا
گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سرآید......گفتم که: ماه من شو، گفتا: اگر برآید
گفتم: ز مهرورزان رسم وفا بیاموز.....گفتا: زخوبرویان این کار کمتر آید....ا
و بانو سیمین بهبهانی می گوید:ا
گفتی که: می بوسم تو را، گفتم: تمنا می کنم
گفتی: اگر بيند کسی، گفتم: که حاشا می کنم
گفتی: ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم: که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی: چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم: که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی: اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو؟ا
گفتم: که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی: اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم؟ا
گفتم: ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
البته بسیاری از شعرای فارسی زبان مانند فخرالدین عراقی، خواجوی کرمانی، وحشی بافقی و یا حافظ اشعاری بصورت سوال و جواب سروده اند که هر کدام به جای خود زیبا و دلنشین است.ا
مثلا شیخ ابوسعید ابوالخیر می گوید:ا
گفتم: چشمم، گفت: به راهش می دار.....گفتم: جگرم، گفت: پرآهش می دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری دردل......گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می دار
و یا حافظ که می فرماید:ا
گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سرآید......گفتم که: ماه من شو، گفتا: اگر برآید
گفتم: ز مهرورزان رسم وفا بیاموز.....گفتا: زخوبرویان این کار کمتر آید....ا
و بانو سیمین بهبهانی می گوید:ا
گفتی که: می بوسم تو را، گفتم: تمنا می کنم
گفتی: اگر بيند کسی، گفتم: که حاشا می کنم
گفتی: ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم: که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی: چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم: که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی: اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو؟ا
گفتم: که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی: اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم؟ا
گفتم: ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم