30.12.2010


مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است





07.12.2010

پازل زندگی

مدتی بود که به دلیل شرایط کاری و سرما و بارش برف پیاده روی روزانه را کنار گذاشته بودم. هوای دل انگیز و مطبوع و طبیعت زیبای عصر پائیز را نباید از دست می دادم.ا
جنب و جوش مردم وحال و هوای روزهای آخر سال هم حس خوب و دلپذیری است. یکی از دوستان هم دوره ای دانشگاه را دیدم که با همسر و فرزندش کنار یکی از غرفه های مرکز شهر مشغول خرید بودند. من را ندید و شاید هم اگر می دید نمی شناخت. با او در یکی از کلاسهای دانشگاه آشنا شده بودم و درسی که من و او باید مشترکا در مورد موضوعی مطلبی تهیه می کردیم. استادی داشتیم که درس روانشناسی اجتماعی به ما می آموخت و انسان وارسته ای بود و شاخص در رشته خودش. گاهی در لابلای مباحث از خاطرات و تجربیات زندگی اش برای نتیجه گیری بهتر در یک موضوع استفاده می کرد. بیان شیرین و زیبائی هم داشت.ا
یک بار زندگی را به پازلی تشبیه کرد که در هر مرحله از زندگی انسان قطعات این پازل را کنار هم باید بچیند و پس از آن نقش و هویت واقعی خودش را می بیند و در همان بستر و چارچوب، رفتارش را جهت می دهد و تصمیم می گیرد اما موضوع اصلی را این می دانست که آیا طرح و نقشه این پازل توسط خود فرد طراحی شده یا توسط دیگران ترسیم شده است و او فقط وظیفه کنار هم قرار دادن این قطعه ها را دارد. می گفت این کار بسیار دشواری است و باید به شدت مراقب بود که کار به درستی انجام بشود در غیر اینصورت ممکن است با واقعیاتی روبرو شوید که در آخر هیچ نقش و اثری از خود شما در آن طرح وجود نداشته باشد و عامل و یا عواملی مانع تحقق و به انجام رسیدن آن بشوند که این امر به معنی یروز تضادهای شخصی و درونی در شما خواهد بود یا اینکه بخشی از پازلی که مربوط به مرحله دیگری از زندگی تان بوده است و تناسبی با طرح کنونی شما ندارد را ناگهان در میان قطعاتی مشاهده کنید که اکنون قصد به انجام رساندن آن را دارید یا به شکلی مبهم قسمتی از پازل را در اختیار نداشته باشید. معتقد بود کسانی که دیگران را باعث ناکامی ها و دشواری های زندگی خود می دانند اغلب در همان ابتدا نقشی در ترسیم آن پازل نداشته اند و یا انجام آن را به دیگران محول کرده اند. سعی داشت به ما  بیاموزد که نگاه انسان به زندگی و واقعیات پیرامون آن باید ژرف، آینده نگر، انتقادی و مسئولانه باشد وبا این نگرش می توان حوادثی را که ممکن است ناخواسته زندگی فرد را در مسیری غیر قابل پیش بینی قرار دهد  در درون همان پازل قرار داد که اکنون مشغول کنار هم قرار دادن قطعات آن هستید.ا
به این فکر می کنم که تا چه حد در ترسیم و نقش پازلهای زندگی ام موفق بوده ام و اینکه می دانم قطعاتی هستند که هیچگاه آنها را نیافتم. پازلهائی که در انتها نقش دیگران را از خودم برجسته تر دیده بودم.ا

16.10.2010

دگر تلخ است کامم،
شربت ديدار مي‌بايد

05.10.2010

از جان گِله دارم که مرا زنده چرا داشت؟



تو چو رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادم



سالروز فقدان برادر جوانم است و دلتنگم ... دل تنگ و دلگیرا

13.08.2010

و مثل ویرانه



سالها قبل با دوستی همسفر بودیم ..به روستائی رسیدیم نامش ویرانه بود اهالی آنجا تاکید داشتند که آبادی ویرانه گفته شود نه روستا یا ده ...آباد هم بود. در حاشیه کویر با چشم انداز های طبیعی زیبا ....امشب یاد آنجا افتاده ام....همسفر با دل به آبادی ویرانه رفته ام.

همین دیگر... برای آرام شدن گاهی باید سکوت کرد و رخ پوشاند.


02.06.2010

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

میگه 
اگه همین وقتم روصرف یک ارتباط حرفه ای و درست و حسابی و با معنی کنم به یک وضعیت نسبتا پایدار می رسم که خواسته هام، آرزوها و رویاهام زودتر برآورده خواهد شد و دارم دراین جهت هم تلاش می کنم و مواظب روابطم هستم...ا
...وضعیت نسبتا پایدار دیگه چه صیغه ایه؟ اول باید این مفاهیم رو تعریف کنی که بفهمم منظورت چیه..چی می خوای بگی....ا
...ببین..یعنی پایدار دیگه...اینکه تکلیف ات با خودت روشنه و میدونی چی میخوای و در مسیری که قرار گرفتی چشم انداز روشنی برات هست...گرفتی چی می گم؟..البته باید خیلی زحمت کشید و تلاش کرد....ا
آها.. که اینطور!....خب این چشم اندازروشن همون آرزوهاست که قراره برآورده بشه دیگه؟ا
بعله...یعنی هدف...همون چیزی که میخوای بدست بیاری....اصلا تو چرا یک موضوع ساده رو هی ییچیده می کنی؟ا
نه..از این وضعیت نسبتا پایدار یک جورائی خوشم اومد....ا 
الوووو..هستی؟ا
آره هستم..ا 
چرا ساکت شدی پس؟ا
ببین هیچ چیزی پایدار نیست.. و دلم هوری می ریزه پائین...البته نه که نیست ها..هست...ا
حالا چرا می خندی؟....آخه این روزها نمی شه با تو دو کلمه درست درمون حرف زد....نوبرشو آوردی تو هم با این عشق و عاشقیت...ا
من؟..اصلا تو هم برو کشکت رو بساب با این وضعیت نسبتا! پایدارت.ا

الوووو...بعله امری بود ؟ دارم کشکمو میسابم مزاحم نشید لطفا...ا

فقط خواستم بگم پایدار باشی رفیق جان

30.05.2010

خندم از اميدواري‌هاي دل


می پرسد سر یا سودا؟ می گویم سر...با خنده می پرسد یک یا هزار..می گویم آن که هزار است سودای دل است .
می گوید می دانی رفیق جان:.
رفتنش را دیگر فراموش كرده ام نشسته ام تا کی آمدنش هم از يادم برود... می گویم عاشق نبوده ای....می خندد و زیر لب با افسوس می گوید " آتشي در سينه دارم جاي دل".....
و همراهی اش می کنم..."همچو ني مي‌نالم از سوداي دل

19.05.2010

نظربازی


سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم